تبليغاتX
به شکوه عشق
به شکوه عشق
Home Email Archive Designer
به سوی تو
به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو... کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو... کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم
بگو... کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من؟
تا هستم من اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو... کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18 ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


من خدایی دارم که در این نزدیکیست
نه در ان بالاها!
مهربان,خوب, قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گویدبا دل کوچک من
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند, او مرا می خواند
یاد او ذکر من است در غم و شادی
چون به غم می نگرم ان زمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است
که خدا در همه جا یاد من است
او خداییست که همواره مرا می خواهد...
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17 ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


قهوه ات را

 هورت بكش

ته فنجانت

 خدا

به خواب چشماني عميق رفته است

وگوسفندانت

كف كف

شهيد مي شوند

اين بار هم

كسي باور نمي كند

تو راست مي گويي

                       - چوپان دروغگو!

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1387/03/18 ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم

كار ما شايد اين است


كه ميان گل نيلوفر و قرن


پي آواز حقيقت بدويم

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1387/01/04 ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


   خدایا 

          من

 

       در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم

          

                           که تو

              

               در عرش کبریایی خود نداری

 

 

  من همچون تویی دارم

                        

                       که تو چون خود نداری

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1386/12/17 ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


هنگامی كه عشق به شما اشارتی كرد، از پی اش برويد، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی كه با بال هايش شما را در بر می گيرد، تسليمش شويد، گر چه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند.
وقتی با شما سخن می گويد باورش كنيد،
گرچه ممكن است صدايش رؤياهاتان را پراكنده سازد، همانگونه كه باد شمال باغ را بی بر میكند.
زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان می گذارد، به صليبتان می كشد.
همانگونه كه شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می كند.
همانگونه كه از قامتتان بالا می رود و نازك ترين شاخه هاتان را كه در آفتاب می لرزند نوازش می كند،
به زمين فرو می رود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيده اند می لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می كند. می كوبدتان تا برهنه تان كند.
سپس غربا لتان می كند تا از كاه جداتان كند.
آسيابتان می كند تا سپيد شويد.
ورزتان می دهد تا نرم شويد.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضيافت مقدس ِ خداوند، نانی مقدس شويد.
                                                                                           
«جبران خلیل جبران»

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13 ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


عجب صبری خدا دارد…
اگر من جای او بودم همان یک لحظه‌ی اول که اول ظلم را می‌دیدم از مخلوق بی‌وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد.....
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم که در همسایه‌ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره‌ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم که می‌دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صدها جامه‌ی رنگین، زمین و آسمان را دگرگون مستانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم، نه طاعت می‌پذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده، پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه‌ی صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم، برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی‌سامان هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا‌ی معشوق را پروانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم، به ‌عرش کبریایی با همه صبر خدایی، تا که می دیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده‌ي خواری میفروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...
اگر من جای او بودم، که می‌دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه‌ی این علم عالم سوز مردم کش بجز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...
چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد.
و گرنه من بجای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09 ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!...

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05 ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

O beautiful wine-bearer, bring forth the cup and put it to my lips

Path of love seemed easy at first, what came was many hardships.

With its perfume, the morning breeze unlocks those beautiful locks

The curl of those dark ringlets, many hearts to shreds strips.

In the house of my Beloved, how can I enjoy the feast

Since the church bells call the call that for pilgrimage equips.

 

الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

بـه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگـشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید مـحـمـل‌ها
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01 ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

تا حالا سراغی از خودت گرفتی توی خلوت
خلوتی که تورو روبروت بشونه توی آینت

تا حالا قلبتو تو سکوت شنیدی
خود بی نقابتو یه لحظه دیدی

ما هنوز تو برهوتی از دروغ دربه دریم
نرسیدن مقصد ماست با سراب همسفریم

زندگی فرصت عشقه منو تو دل به کی بستیم
ما تو سرسام تب وسوسه دنبال چی هستیم

....................... پی نوریــــم .......................

پی نوریم پیش آفتابی که تکراری شده

......................... خوابیم اما ...........................

خوابیم اما خواب ما کابوس بیداری شده

دل ما زندونی نیست چند روزی مهمون تنه
این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه

این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/11/27 ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

آنقدر حالم خوب است

که می بینمت ...

و خودم را به ندیدن می زنم !

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


اگر

 

A B C D E F G H I J K  L M N O P Q R S T U V W X Y Z

 

برابر باشد با

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 

 

 (تلاش سخت)     Hard work

 

H+A+R+D+W+O+ R+K

 

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

 

*

 

 (دانش)        Knowledge

 

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

 

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%

 

*

 

 (عشق) Love    

 

L+O+V+E

 

12+15+22+5=54%

 

*

 

خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!

پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟

 

 (پول)     Money

 

M+O+N+E+Y

 

13+15+14+5+25= 72%

 

*

 

(رهبري) Leadership  

 

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

 

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

 

*

 

پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟

 

(نگرش)       Attitude

 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

 

*

 

اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.

 

نگرش همه چيز را عوض ميکند،

 

 نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

 

 

افسوس که در پایان هر داستان است

 

 که رازها بر ملا می شوند...

 

 و تو می توانی تصمیم بگیری

 

 که راه آمده ارزش آمدن را داشت ... یا نه

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1386/11/12 ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری

فکر امروزت باش

به کجا می نگری

زندگی ثانیه ایست

وسعت ثانیه را می فهمی

می شود مثل نسیم بال در بال پرستوبوسه بر قلب شقایق بزنیم

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16 ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

آدمك آخر دنياست بخند..

آدمك مرگ همين جاست بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي ...

به خدا مثل تو تنهاست بخند ...

دست خطي كه تو را عاشق كرد ...

شوخي كاغذي ماست بخند...

فكر كن درد تو ارزشمند است..

فكر كن گريه چه زيباست بخند...

صبح فردا به شبت نيست كه نيست...

تازه انگاه كه فرداست بخند...

راستي آنچه كه يادت داديم ...

پر زدن نيست كه در جاست بخند...

آدمك نغمه اي آغاز نخوان ...

به خدا آخردنیاست بخند...

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16 ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

مولانا

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12 ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 
گفتم: خسته‌ام    
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ 
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
     .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته  
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!   
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم:...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
    
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفتی: الیس الله بکاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26 ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1386/09/23 ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


اي كوه ... اي سراپا همه پند

از تو اين تجربه آموخته ام

نلرزد تنم از غرش ارابه سنگين زمان

و هراسي ندهم راه به دل از طوفان

كاه بودن ننگ است

كوه مي بايد بود.

كوه مي بايد بود.

كوه مي بايد بود.

             

از تو ،                                                                                   

شانه هايي قدرتمند مي خواهم

براي تحمل سنگيني اشك هاي عزيزان

تا آن زمان كه آرام گيرند ،

كار هر كسي نيست.

آمين...

          

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1386/09/23 ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

باور کن به جز "من" که از من نیست،

دیگر هیچ جای تنم از من نیست؛

شاعر ؟

نه شده ام، تو بخوان نشده ام!

آه که بیزارم

از چشمهای رنگ پریده ام و این

ابروهای تا اطلاع ثانوی به سبکِ "قرون وسطی"!

نیستم خودم و اینجا و هرجا که هرکس هست و انگار هیچ کس نیست،

مغلطه؟ نمی کنم.

سفسطه؟ نمی بافم.

من در مکانی دورتر از این آغل به نشخوار گذشته دلخوشم!

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


میدونی وقتی خدا داشت بدرقت می کرد بهت چی گفت؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت .

نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم .

تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری.

قلب می دم که جا بدی .

اشک می دم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی بر می گردی پیشم !

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه

هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من می رسه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب الوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوئیدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

 

اردلان سرفراز

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/09/17 ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


 

سلام... طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه بی نیازش....

این ترانه یا شعری که دارم مینویسم برای تیتراژ برنامه ماه عسله که محسن یگانه خونده البته نمیدونم شاعرش کیه !! بخونینش خیلی دل نشینه...

  من و در گیر خودت کن              تا جهانم زیر و رو شه

     تا سکوت هر شب من              با هجومت رو به رو شه

        بی هوا بدون مقصد                سمت طوفان  تومیرم

           من و درگیر خودت کن                 تا که آرامش بگیرم

            باخیال  تو هنوزم                     مثل هر روز و همیشه

             هر شب حافظه من                        پر تصویر تو میشه

               با من غریبگی نکن         با من که در گیر تو ام

                 چشماتو از من بر ندار      من مات تصویر تو ام

      تو همین جایی همیشه            با تو شب شکل یه رویاست

             آخرین نقطه دنیا                  تو جهان من همین جاست

                تو همین جایی و هر روز               من به تنهایی دچارم

                     من و نزدیک خودم کن             تا تو رو  یادم  بیارم

خدا عاقبت همه مارو ختم به خیر کنه....خیلی دلم میخواد منو با خودش در گیر کنه....خیلی دلم میخواد تموم کارام رنگ و بوش خدایی بشه ...خیلی دلم میخواد بر گردم به آغوشش...خیلی دلم میخواد فقط..فقط و فقط از خود خودش بخوام نه کس دیگه....

خیلی دلم میخواد....

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06 ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


سلام .

خدایا بعضی مواقع یه جورایی من رو امتحان می کنی که من از زندگیم بیزار بشم. توسط یه آدمهایی من رو امتحان می کنی که وقتی متوجه میشم اصلا سر در نمیارم.

خدایا چرا اینجوری؟ چرا به این شکل ؟

چرا باید یه امتحان رو دو بار و با یه شکل از من بگیری ؟ چرا وقتی می بینی از یک امتحانت سر بلند بیرون نیومدم دوباره اون رو مقدر می کنی ؟  تو که می دونی من چه آدمی هستم . تو که میدونی من چه قدر رو سیاهم پس چرا ...

خدایا من باید چی کار کنم ؟ تو رو به هر کی دوست داری من رو از بعضی از این امتحانها معاف کن .

خواهش می کنم.

خدایا میدونم و شنیدم که بنده هایی رو که بیشتر دوستشون داری رو بیشتر از همه از همه امتحان می کنی . افتخار می کنم که مورد امتحان تو هستم و میدونم که داری به من میفهمونی که حواست به من هست .

پس خدا . اگه یه مواقعی چیزی می گم و حرفی می زنم . منو ببخش

 

خدایا ................................ دیگه رویی برای توبه کردن دوباره ندارم .

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1386/09/03 ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش :


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ..آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه
 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1386/09/02 ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و من وتو

نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو

بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه

به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دل دیگه بدونه
که با وفایی که با صفایی

از این خسته دل پروا نکن
مرا بیش از این رسوا نکن

الهی بمونی با مهربونی جدایی نگیری قدرم بدونی
که دنیا نداره وفایی

بمون بر سر پیمون من
تو بازی نکن با جون من

که دنیا سراب نقشی بر آب دو روز جوانی مثل حباب
نیرزه به یک رنج و آهی


به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و من وتو

نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو

بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه

به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دل دیگه بدونه
که با وفایی که با صفایی

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21 ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط عادل_ام پی |


مبر تو زيادم به ياد تو شادم ز گوشه بامت پريده منم
چو گريه مستان ، زناله پنهان ، ز شمع نگاهت چكيده منم
شكسته و نالان چو درد غريبان چو خار بيابان تو خارم مكن
به قهر عزيزان ، به سوز زمستان ، اسير غم روزگارم مكن

دشت جگر سوز چشم ترم ، يه بوته خشكم كه بي ثمرم
به ظلمت غمها ، نهاده منم
دشت جگر سوز چشم ترم ، يه بوته خشكم كه بي ثمرم
به ظلمت غمها ، نهاده منم

تويي نفس من ، در اين دم آخر ، چگونه شود از تو دل بكنم
از اين قفس غم ، نفس نفسهايم ، به سوي تو بال و پر بزنم
گر بيايي و پرسي ز لاله و دشت ، خاك من به تو گويد گذشته گذشت
گذشته گذشت

دلي كه شكسته ، سينه غم
براي تو بوده نگاه قشنگ
شكسته و نالان ، چو درد غريبان ، چو خار بيابان تو خارم مكن
ز قهر عزيزان ، ز سوز زمستان ، اسير غم روزگارم مكن

نبر تو زيادم ، به ياد تو شادم ، ز گوشه بامت پريده منم
چو گريه مستان ، به ناله پنهان ، ز شمع نگاهت چكيده منم

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1386/08/18 ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |


گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

قيصر امين پور
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1386/08/18 ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط عادل_ام پی |


ناخواسته آمدم.

ناخواسته می روم.

ناخواسته اشک می ریزم!

ناخواسته نفس میکشم!

می خواستم بخواهم که بیایم...

می خواستم,خواست خودم باشد بمانم یا که....

می خواستم خواستن توانستن باشد!

من می توانم که بخواهم!

اما نمی خواهم که بتوانم!

به همه چیز و

همه کس میخندم!

زندگی را به مسخره می گیرم

زنگی هم مرا به مسخره گرفته

غم پاها و دست هایم را مثل خوره می خورد!

اما خودم غم نمی خورم!

تا می توانستم دلها شکستم!

اما نخواستم و نگذاشتم که دلم بشکند...

جز من و تو هیچ کس نمیداند!

نمی داند که دلم در سینه نیست!

دلم را پنهان کردم!

آنجا که هیچ دلی نیست!

اما یادم نیست کجا!

می گویند گم شده!

به جهنم که گم شده...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15 ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط عادل_ام پی |